معنی تنوره
5 بازدید
[ تَ رَ / رِ ] (اِ) سلاحی باشد مانند جوشن، لیکن غیبه های تنوره درازتر از غیبه های جوشن باشد، و غیبه آهن جوشن را گویند. (برهان) (از انجمن آرا) (از فرهنگ رشیدی) (از فرهنگ جهانگیری) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). نوعی از پوشش مبارزان مانند جوشن لکن غیبه های دراز دارد. (شرفنامهٔ منیری). نوعی از پوشش که روز جنگ پوشند و آن مانند جوشن باشد. (غیاث اللغات): تنوره ز تفتیدن آفتاب به سوزندگی چون تنوری به تاب.نظامی. || پوستی باشد که قلندران مانند لنگی بر میان بندند. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). و آن را برک نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (از آنندراج): و کان [ محمد العریان ] من اولیاء اللََّه تعالی قائماً علی قدم التجرد یلبس تنورة و هو ثوب یستر من سرته الی اسفل. (ابن بطوطه از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تنوره ای بمیان بر سر تنوره صدا سفید مهره گرفت و ره قلندر زد. ذوقی اردستانی (از انجمن آرا). || تنور آتش. (شرفنامهٔ منیری). تنور. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی). منقل. (غیاث اللغات): دلم تنوره و عشق آتش و فراق تو داغ جگر معلق بریان و سلّ پوده کباب. طیان (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کباب از تنوره برآویخته چو خونین ورقهای جوشن وران.منوچهری. درخورد تنور و تنوره باشد شاخی که در او برگ و بر نباشد. ناصرخسرو. چون تنوره به زیر این طارم همه آتش دمان و آتش دم. سنائی (از فرهنگ جهانگیری). تنوره گویی انباری است، پر لعل بدخشانی بجز شاه بدخشان را، ز لعل انبار کی باشد؟ ادیب صابر. شیخ بفرمود تا آن تنگ عود را به یکبار در آن تنوره نهادند. (اسرار التوحید ص ۸۴). دل اعدات در تنورهٔ غم چون به خاکستر اندرون کوماج.سوزنی. شکل تنوره چون قفس، طاوس و زاغش همنفس چون ذروهٔ افلاک بس، مریخ و کیوان بین در او. خاقانی. جام و تنوره بین بهم، باغ و سرای زندگی زآتش و می بهار و گل زاده برای زندگی. خاقانی. || لوله ای که برای تیز کردن آتش بالای آتش خانهٔ سماور و مانند آن نهند. دودکش بلند برای کوره و مانند آن. هر لوله مانندی که از آن حرارت یا بخار بررود. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). || در عبارت زیر از بیهقی ظاهراً بمعنی مدخل حصار قلعه که تنوره شکل است آمده است : ... که آن دلیران شیران در قلعت بگشادند و آواز دادند که بسم اللََّه اگر دل دارید به تنورهٔ قلعت بباید آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۳). || گَوی که در پهلوی آسیا سازند تا آب از سوراخ آن بر پره های چرخ آسیا خورد و آسیا بگردش درآید. (برهان) (ناظم الاطباء). گَوی است که در جنب آسیا بسازند و چون آب به تندی در آن گو بریزد به پره های آسیا میخورد و آسیا را به گردش درآرد. (فرهنگ جهانگیری) (از انجمن آرا) (از فرهنگ رشیدی) (از آنندراج): از حسامت برای دانهٔ سر آسیا گشته در تنورهٔ خون. ظهوری (از آنندراج). آغاز عاشقی دم از انجام می زند این آسیا تنورهٔ خود را تنور کرد. تأثیر (از آنندراج). رجوع به تنورهٔ آسیا شود. || (اصطلاح تشریح) مجموع استخوانهای بدن بغیر از اطراف و گردن و کله. (از ناظم الاطباء). رجوع به تنورهٔ تن و تنور تن شود. || حلقه زدن مردم را نیز گفته اند. (برهان) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی)... بنابراین حلقه را تنوره گفته اند. (انجمن آرا). رجوع به تنوره زدن شود. || چرخ زدن. (برهان) (غیاث اللغات) گرد گشتن و چرخ زدن. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). چرخش. (ناظم الاطباء).[ تَ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان الموت است که در بخش معلم کلایهٔ شهرستان قزوین واقع است و ۱۲۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «تنوره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر