معنی تنقاد
5 بازدید
[ تَ ] (ع مص) سره کردن درم و جز آن. (منتهی الارب). بازشناختنْ خواستنِ درهم های سره از ناسره. (از اقرب الموارد). || انگشت خلانیدن در چهارمغز. || منقار زدن مرغ در دام. || نگاه ربودن به سوی چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گزیدن مار. (منتهی الارب). || آشکار ساختن عیب سخن. || نقد پرداختن بها به کسی. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تنقاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر