معنی تنعیم
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) به ناز و نعمت پروردن. (زوزنی) (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). فراخ و آسان زندگی گردانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نَعم گفتن، یقال نعّمه؛ ای قال له نَعَم فتنعم بذلک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد).[ تَ ] (اِخ) موضعی است بر سه یا چهار کروه از مکه نزدیکتر به اطراف جبل به سوی خانهٔ کعبه. سمی لأن علی یمینه جبل نعیم و علی یساره جبل ناعم و الوادی اسمه نعمان. (منتهی الارب) (آنندراج). به فاصلهٔ سه کروه از مکه به جانب شمالی، مناسک عمره در آنجا بعمل می آید و حج به اتمام می رسد. (غیاث اللغات). و رجوع به معجم البلدان و مراصدالاطلاع و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۵۳ شود: پس برای عمره کردن سوی تنعیم آمده هم بر آن آیین که حج را ساز و سامان دیده اند. خاقانی. رجوع به عقدالفرید ج ۶ ص ۱۷۲ و امتاع ج ۱ ص ۱۷۷، ۲۹۲، ۳۰۵، ۳۹۵، ۵۱۱ و ۵۳۲ شود.
کلمات همقافیه با «تنعیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر