معنی تنظیم
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) مبالغهٔ نظم. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). درکشیدن جواهر به رشته و سخن در وزن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). درکشیدن جواهر به رشته و وزن ترتیب دادن سخن را. (ناظم الاطباء). جواهر به رشته کشیدن. (آنندراج). ترتیب شعر و به رشته کشیدن مروارید. (ناظم الاطباء): با چنین پیران لابل که جوانان چنین زود باشد که شود عقد خراسان تنظیم. ؟ (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۰). || مجازاً بمعنی درستی امورات شهر و دیار. (آنندراج). ترتیب و آراستگی و انتظام. (ناظم الاطباء). ترتیب دادن. (منتهی الارب). || نظام برآوردن ماهی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پر گردیدن شکم ماهی و سوسمار از تخم. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تنظیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر