معنی تنزده
5 بازدید
[ تَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) خاموش. (ناظم الاطباء). خموش. (شرفنامهٔ منیری). کاغه. (فرهنگ اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا): در من نگاه کرد، چو گفتم چه کرده ام گفت ای ندانمت که چه گویم هزار بار امروز روز عید و تو در شهر تن زده فردا ترا چه گوید دستور شهریار؟انوری. چونکه قدرت نیست خفتند این رده همچو هیزم پاره ها و تن زده.مولوی. رجوع به تن زدن شود. || محجوب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تنزده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر