معنی تندور
7 بازدید
[ تُ / تُ دَ / دُو ] (اِ) رعد. (برهان) (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۱۳۸) (آنندراج) (اوبهی). تندر. (لغت فرس اسدی ایضاً) (فرهنگ جهانگیری): خورد سیلی زند بسیار طنبور دهد تیزی ببازی همچو تندور. طیان (از لغت فرس اسدی ایضاً). ابواسحاق روشندل تو آنی که از رای تو گیرد روشنی هور چو با یاد تو باشد غم نباشد شب تاریک و ابر و برق و تندور. ؟ (از معیار جمالی چ دانشگاه ص ۱۳۳). || بلبل را نیز گویند که عرب عندلیب خوانند. (برهان) (آنندراج). بلبل. (ناظم الاطباء). رجوع به تندر شود.[ تُ / تَ ] (اِ) تابخانه و تنور و گلخن و کوره. (ناظم الاطباء). تَنّور و تَنور. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به تنور شود.
کلمات همقافیه با «تندور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر