معنی تندار
6 بازدید
[ تَ ] (نف مرکب) بزرگ جثه. تناور. فربه. کلان. درشت. بزرگ جسم: عطاط؛ مرد دلاور و تن دار. امح؛ فربه تن دار. درعث؛ کلانسال تن دار. کبر کبراً؛ بزرگ گردید و کلان و تن دار شد. قسطری، ضروط، صهود، هدف، هرجاس؛ تن دار. (منتهی الارب). || حافظ تن. نگهدارندهٔ تن. حافظ جسد. حافظالاجساد: انده ارچه بد آزمون تیریست صبر تن دار، نیک خفتانست.مسعودسعد. عقل را گر سوی تو هست شکوه بادهٔ عقل دزد را منکوه اندکی زو عزیز و تن دار است باز بسیارخوار از او خوار است.سنایی. - تن داری؛ غلظت و صلابت : و اندر آب به سبب آمیختگی با خاک تن داری و استیلا که پدید آید تا چون جسمی را برنهادگی بنهند بر آن نهاد دیر بماند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «تندار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر