معنی تنجز
6 بازدید
[ تَ نَ جْ جُ ] (ع مص) روایی خواستن و وعده وفا کردن جستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): به تحصیل این اموال و تنجز این اقوال معتمدان روان کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۹۳). هر دو به حضرت رسیدند و مراسم خدمت بجای آوردند و تنجز وعد و تأکید عقد نکاح مطالبت کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۷۶). || ستیهیدن به آشامیدن چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تنجز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جز» برای سرودن شعر