معنی تمسح
6 بازدید
[ تِ سَ ] (ع اِ) تمساح، و بنظر می آید که مقصور آن است. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). ج، تماسح. (از اقرب الموارد). || صلی الله علیه و آله و سلم نیک دروغگوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کذاب، و گویند دروغگویی که خبر او را تصدیق ندارند و از هر جهت که باشد دروغ گوید. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || ستنبهٔ پلیدخوی خلاف آشکارکننده. (منتهی الارب). زشت پلیدخوی خلاف آشکارکننده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پوشندهٔ امری را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ تَ سَ ] (ع مص) خشن و اثر ناپذیر شدن مانند تمساح (زیرا این حیوان از پشیزهای سخت پوشیده شده است). (از دزی ج ۱ ص ۱۵۲). این مصدر در کتب لغت دیگر دیده نشده است.[ تَ مَ سْ سُ ] (ع مص) میمنت گرفتن به چیزی به جهت بزرگی آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تبرک به چیزی به جهت فضل آن و گویند: فلان یتمسح بثوبه؛ یعنی لباس وی را به بدنها می مالند و بدان بخدا نزدیکی می جویند. (از اقرب الموارد). || دست بدست مالیدن: فلان یتمسح؛ یعنی، چیز ندارد گویا مسح میکند دست را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دست مالیدن و مسح کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خویشتن را در چیزی مالیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || غسل کردن به آب. (از اقرب الموارد). || و در حدیث آمده است: تمسحوا بالارض فانها بکم بره؛ یعنی بزمین تیمم کنید و گفته اند مقصود مالیدن پیشانی است برخاک زمین در سجود بدون حایلی. (از اقرب الموارد). || وضو گرفتن برای نماز (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تمسح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سح» برای سرودن شعر