معنی تمزیق
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) دریدن. (زوزنی) درانیدن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). سخت دریدن. (آنندراج). جامه پاره کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: مزق اللََّه ملکه کما مزق کتابی؛ یعنی، خدای ملک او را براندازد چنانکه نامهٔ من پاره کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۶). || پراکنده کردن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). مزقهم اللََّه کل ممزق، ای فرقهم فی کل وجه من البلاد. (اقرب الموارد). || گذشتن اثر چیزی. مزق ملکه؛ ای ذهب اثره. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تمزیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر