معنی تمحل
6 بازدید
[ تَ مَ حْ حُ ] (ع مص) حیلت کردن. (تاج المصادر بیهقی). مکر نمودن و فریفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مکر و حیله نمودن. || خواستن چیزی را به حیله و تکلف. (از اقرب الموارد): طوفانی برخاست در مخایض و چون از تمحل قوت و علوفه عاجز ماندند... (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۶۶). || تکلف نمودن در حق کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نقد کردن دراهم را. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تمحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر