معنی تماشاگه
5 بازدید
[ تَ گَ هْ ] (اِ مرکب) مخفف تماشاگاه : ای مه و سال نگه کردن تو سوی سلیح ای شب و روز تماشاگه تو لشکرگاه.فرخی. بر دست حنا بسته نهد پای به هر گام هرکس که تماشاگه او زیر چنار است. فرخی. ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست ظن بری هرگز روزی بتماشا نشود. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۲). این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست.خیام. ای خاکدان دیو تماشاگه دلت طفلی تو تا ربیع تو دانند خاکدان. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۳۱۲). سمن را تماشا درآغوش او تماشاگه گل بناگوش او.نظامی. عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم.سعدی. بستان عارضش که تماشاگه دل است پرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید.سعدی. گر بیارند کلید همه درهای بهشت عاشق جان به تماشاگه رضوان نرود.سعدی. ز خاک آورد رنگ و بوی طعام تماشاگه دیده و مغز و کام.سعدی (بوستان). به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند.حافظ. مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد. حافظ. یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل نسرین من است. حافظ.
کلمات همقافیه با «تماشاگه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گه» برای سرودن شعر