معنی تلواسه
5 بازدید
[ تَ لْ سَ / سِ ] (اِ) اضطراب و بی آرامی و بیقراری و اندوه. (برهان) (ناظم الاطباء). اضطراب و بی آرامی. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (از آنندراج) (از انجمن آرا). تالواسه. (از شرفنامهٔ منیری): ویته تلواسه دیرم بوره بوین هزاران تاسه دیرم بوره بوین.باباطاهر. و هرگاه که با صفرا آمیخته باشد [ شراب انگوری ناگواریده اندر معده ] منش گشتن و کرب، و به پارسی کرب را تاسه و تلواسه گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ز بس تلواسه کاندر جان من بود تو گفتی مردنم درمان من بود. جمال الدین اشهری (از فرهنگ جهانگیری). || میل به چیزی داشتن. (برهان) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تلواسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر