معنی تلمظ
7 بازدید
[ تَ لَ مْ مُ ] (ع مص) زبان گرد دهان برآوردن بعد از طعام. (منتهی الارب) (آنندراج) (از زوزنی) (ناظم الاطباء). زبان گرد دهان گردانیدن بدنبال باقیماندهٔ خوراک که در دهان مانده است. (از اقرب الموارد). || تلمج. (تاج المصادر بیهقی). لب لیسیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || طعام در دهان گردانیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || خوردن طعام : لاتلمظت بقراکم؛ ای تناولت و اکلت. (حریری، از اقرب الموارد). || مزه دریافتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تذوق. || عیب کردن کسی را. (از اقرب الموارد). || زبان بیرون آوردن مار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تلمظ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مظ» برای سرودن شعر