معنی تلف کردن
6 بازدید
[ تَ لَ کَ دَ ] (مص مرکب) ضایع و خراب کردن. نابود کردن. از دست دادن : چه سود از پشیمانی آید بکف چو سرمایهٔ عمر کردی تلف. سعدی (بوستان). یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سرآورده بود. سعدی (بوستان). از سرد مهری آتش شوقم فسرده است روغن تلف مکن به چراغی که مرده است. صائب (از آنندراج). نظاره را تلف مکن ای چشم بد معاش شاید به وصل او برسی کار عالم است. ملهمی تبریزی (ایضاً).
کلمات همقافیه با «تلف کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر