معنی تلعی
7 بازدید
[ تَ لَ عْ عی ] (ع مص از «ل ع ع») لعاعة خوردن مرد و اصل آن تلعع است که مانند تظنی ابدال گردید. (از اقرب الموارد). || برچیدن گیاه لعاع و علف و گیاه سبک را. (منتهی الارب). || چریدن ستور لعاع یا علف و گیاه سبک را. اصل آن تلعع بوده است و توالی سه عین را ناخوش داشته اند و عین آخر را به یا بدل کرده اند. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ بعد شود.[ تَ لَ عْ عی ] (ع مص از «ل ع و») فروخفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || کره بستن انگبین و لیسیدن،یقال: تلعی العسل اذا تعقد و تلعاه اذا لعقه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || تعقد عسل. (از اقرب الموارد). || گیاه لعاع چیدن. یقال: خرجنا نتلعی؛ ای ناخذ اللعاع و هو اول نبت خرج. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (از آنندراج). و اصل نتلعی، نتلعع است که برای پرهیز از کراهت اتصال سه عین، آخرین عین را به یاء تبدیل کردند. (از اقرب الموارد). رجوع به مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «تلعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر