معنی تقعقع
6 بازدید
[ تَ قَ قُ ] (ع مص) جنبان شدن. (زوزنی). مضطرب شدن و جنبیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آواز کردن بهنگام حرکت و از این معنی است: فجی ء بالصبی و نفسهُ تقعقع. (از اقرب الموارد). || اضطراب زمانه بر کسی بسبب تنگ گرفتن و اندک خیر رساندن. (از اقرب الموارد). || کوچ کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ارتحال. (از اقرب الموارد)، یقال: تقعقعت عمدهم... و فی المثل: من یجتمع یتقعقع عمدهُ؛ یعنی هر اجتماعی را پراکندگی است یا آنکه چون مردم فراهم آیند و باهم نزدیک شوند شری و فسادی پیدا گردد که سر به پراکندگی کشد. یا معنیش آنکه هرکه از بسیاری مردم و ترتیب امور دیگران به رشک آید خرد و دانش وی در معرض زوال و انتشار افتد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تقعقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر