معنی تقضیة
5 بازدید
[ تَ یَ ] (ع مص) تمام برآوردن حاجت. (تاج المصادر بیهقی). حاجت تمام بگزاردن. (زوزنی). رسیدن بحاجت کسی و روا کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || قاضی فرا کردن. (تاج المصادر بیهقی). قاضی گردانیدن سلطان کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || قضی بینهم المنایا؛ ای انفذها. (منتهی الارب). فرستادن در میان ایشان مرگ را. (ناظم الاطباء). || امضاء امری. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تقضیة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یة» برای سرودن شعر