معنی تقشع
5 بازدید
[ تَ قَ شْ شُ ] (ع مص) پراگنده شدن قوم. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || واشدن میغ. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). گشاده و واگردیدن ابر از هوا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): فَکَأَنَّه سحابة صیف عن قلیل تقشع. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۱). || گشاده شدن دل از غم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «تقشع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شع» برای سرودن شعر