معنی تقریع
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) از جایی برکندن قوم را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). درشتی کردن. (از اقرب الموارد). || مضطرب و بی آرام ساختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بیقراری. (غیاث اللغات). || تر کردن شیرده سر بچهٔ خود را از سر پستان دیگر و ذلک؛ اذا کانت کثیرةاللبن فاذا اضع الفصیل خلفاً قطر اللبن من خلف الاخر فقرع رأسه قرعاً. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ملامت صعب کردن. (تاج المصادر بیهقی). سرزنش کردن و ملامت نمودن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). بد گفتن و ملامت نمودن. (غیاث اللغات): اگر نه جزع و فزع و تشنیع و تقریع بنده بودی... قصد آن کرده بود که ذیل عفاف ملطخ گرداند. (سندبادنامه ص ۷۷). || علاج کردن شتربچهٔ قریع را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برجهانیدن گشن را بر ماده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || کوفتن و برگشتن از پهلو به پهلو. (غیاث اللغات). || بگاز وربریدن موی را. (از اقرب الموارد). || نهادن چیزی در قرع و آتش افروختن زیر آن تا آب آن بصورت بخار به انبیق رود و در آنجا فراهم گردد. (از بحر الجواهر). تصعید. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «تقریع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر