معنی تقاعد
5 بازدید
[ تَ عُ ] (ع مص) نرساندن حق کسی به او. و به این معنی با «ب» متعدی میشود. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بازایستادن. (دهار). از کردن کاری بازنشستن و از کاری بازماندن. (غیاث اللغات) (آنندراج). اکراه و درنگی. و سستی و کاهلی و تغافل و توقف از کاری. (ناظم الاطباء): دمنه از زیارت شیر تقاعد نمود. (کلیله و دمنه). و گرد تخلف و تقاعد برآمد. (کلیله و دمنه). از خدمت و دیدار او [شیر] تقاعد نمود. (کلیله و دمنه). ابوعلی از جفای برادر و تقاعد او از نصرت و معاونت در چنان وقت دل شکسته شد. (ترجمه تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۴۶). معاذیر نامقبول و علتهای معلول در میان نهاد و رای تقاعد و تکاسل پیش گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۴۱). امرا چون این اندیشه بشنیدند هرکس تقاعد نمودند و متوحش گشتند. (جهانگشای جوینی). تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود. (گلستان). نیست دشمن را تقاعد، جز که از بی قوتی هست مستوری مریم از چه از بی چادری. سلمان ساوجی. || بازنشستن. بازنشستگی. رجوع به بازنشستگی شود.
کلمات همقافیه با «تقاعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر