معنی تفو

معنی تفو

5 بازدید
[ تُ ] (اِ) خیو انداختن بود در چیزی. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۰۸). خیو باشد، یعنی انداختن آب دهان بچیزی یا به روی کسی. (اوبهی). آب دهن را گویند و آب دهن انداختن را نیز گفته اند. (برهان). آب دهن را گویند و آب دهن انداختن را نیز گفته اند... (از انجمن آرا) (آنندراج). بمعنی تف یعنی آب دهان. (غیاث اللغات). آب دهان و خدو و تف و تفش. (ناظم الاطباء). آب دهن مرادف تف. (فرهنگ رشیدی). آب دهان چون برافکنند. خیو. تف. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): به نشکرده ببرید زن را گلو تفو بر چنان ناشکیبا تفو. ابوشکور (از لغت فرس چ اقبال ص ۴۰۸). تفو باد بر این گزند جهان بتر آشکارا مر او را نهان.فردوسی. بدو دوک و پنبه فرستد نثار تفو بر چنین بی وفا شهریار.فردوسی. ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیده ست کار که دیهیم شاهی کنند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو. فردوسی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بر آن صفت که خر پشت ریش را بر ریش تفو زنند به تو باد صد هزار تفو.سوزنی. تفو بر چنین ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند.(بوستان). قرین عیش محب تو باد راحت و روح انیس جان عدو تو باد رنج و تفو. (از شرفنامهٔ منیری).

کلمات هم‌قافیه با «تفو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید