معنی تفه
7 بازدید
[ تَ فْ هْ ] (ع مص) اندک و حقیر و کهنه و لاغر گردیدن. (منتهی الارب). اندک و زبون شدن. (آنندراج).[ تَ فِ هْ ] (ع ص، اِ) اندک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجل تفه؛ مرد حقیر و خسیس و دون. (ناظم الاطباء). || طعامی که مزه حلاوت و ترشی و تلخی نداشته باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و بعضی نان و گوشت را از آن شمارند. (منتهی الارب). تفاهة. بی مزه. (از دزی ج ۱ ص ۱۴۹). طعام تفه؛ طعام بی مزه که نه شیرین باشد و نه تلخ و نه ترش و تند و نه شور و نه چرب و نه عفص. (ناظم الاطباء). بمعنی چیزی که هیچ مزه نداشته باشد مثل خیار و کدو. (غیاث اللغات) (آنندراج). تفه چیزی را گویند که مزهٔ او پیدا نباشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «تفه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر