معنی تفضج
5 بازدید
[ تَ فَ ضْ ضُ ] (ع مص) تر بودن بن موها از خوی و عرق. (ناظم الاطباء). خوی کردن بن موی بقدر که روان نگردد. (از اقرب الموارد). || پر شدن بدن از وسومت. (ناظم الاطباء). نیک بهم رسانیدن اندام پیه را چنانکه عروق لحم در مداخل شحم، بین مضابع کفته گردد. || لاغر و کم گوشت شدن اندام ناقه. (از اقرب الموارد). || منبسط شدن. (ناظم الاطباء). گشاده و فراخ شدن چیزی . (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تفضج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضج» برای سرودن شعر