معنی واژه تفشغ
5 بازدید
[ تَ فَ شْ شُ ] (ع مص) جامهٔ نیکو پوشیدن با پیری و سفیدمویی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جامهٔ درشت پوشیدن. (از اقرب الموارد). || بسیار شدن سپیدموی. (تاج المصادر بیهقی). افزون و پراگنده گشتن موی سپید در سر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بسیار شدن خون در تن. (تاج المصادر بیهقی). غالب و پریشان گردیدن خون در کسی و رفتن در اندام او. (از اقرب الموارد). || بمیان هر دو پای دختر درآمدن و دوشیزگی بردن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || درآمدن در سرای و پوشیده شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || بزیر چیزی فروپوشیدن. || کاهلی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فراوان و پراگنده شدن خیر در میان قومی. || برآمدن و برنشستن بر چیزی. (از اقرب الموارد).