معنی تفرق
7 بازدید
[ تَ فَ رْ رُ ] (ع مص) پراگنده شدن. (زوزنی) (دهار) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). پراگنده گردیدن و پریشان شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ضد تجمع. (اقرب الموارد): جمعند بر تفرق عالم ولی ز ضعف موران باپرند و سپاه پرن نیند. خاقانی || جدا گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - تفرق اتصال؛ به اصطلاح طبیبان بمعنی زخم و جراحت. (غیاث اللغات) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). گسستن پیوسته ای اعم از دریدن، شکستن و شکافتن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - || جدا شدن چیزی از دیگری یا به بریدن یا به گسستن و امثال آن. (یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «تفرق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر