معنی تفرج کردن
4 بازدید
[ تَ فَ رْ رُ کَ دَ ] (مص مرکب) سیر کردن و گردش نمودن جهت گشادگی خاطر. (ناظم الاطباء). تماشا کردن. سیاحت کردن : ...پسر آلتونتاش خوارزمشاه روزی زمستان ببام برآمد تا تفرج کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۰). برو اندر جهان تفرج کن پیش ازآن روز کز جهان بروی.(گلستان). برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ چون دست میدهد نفسی نوبت فراغ سعدی. یک روز عنایت کن و تیری بمن انداز باشد که تفرج کنم آن تیر و کمانت.سعدی. در روی خود تفرج صنع خدای کن کآیینهٔ خدای نما می فرستمت.حافظ. رجوع به تفرج و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تفرج کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر