معنی تفاح
6 بازدید
[ تُ فْ فا ] (ع اِ) سیب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بمعنی سیب که میوهٔ معروف است. (غیاث اللغات) (آنندراج). میوهٔ معروف. ج، تفافیح واحد آن تفاحة و تصغیر آن تفیفیحة. (از اقرب الموارد). به فارسی سیب نامند. شیرین او در اول گرم و در دویم تر. و ترش او در اول دویم سرد و خشک و ترش شیرین او که میخوش نامند در حرارت و برودت معتدل و در اول خشک و مجموع او مقوی دل و دماغ و جگر و جهت خفقان و عسرالنفس نافعند و شیرین او مفرح و ملطف روح حیوانی و سریع الاستحاله و به صفرائی که در معده باشد و با قوهٔ تریاقیه و پختهٔ او جهت سرفهٔ... و آب او با شراب و گوشت آب، جهت رفع عشی مجرب. و آب او در معاجین مفرحه مقوی فعل آن و اکثار خوردن او باعث تبهای مرکبه و نسیان و مولد ریاح و مصلحش اغذیهٔ لطیفه است و ترش او قابض و مسکن عطش و موافق معدهٔ صفراوی. و پختهٔ او در خمیر جهت اسهال و مصلح ادویهٔ سمیه و خشک کردهٔ او با آب انار و ادویهٔ مناسبه جهت تقویت معده و اسهال صفراوی و تسکین قی نافع. و اکثار او مضر سینه و موروث ذات الریه و ریاح عروق و مصلحش گلقند و دارچین است. ترش و شیرین او مولد خلط صالح و در افعال مثل ترش است و نارس او بیمزه و مولد خلط خام و ضماد او در ابتدای اورام حاره نافع. و سیب تلخ قابضتر از همه و عصارهٔ سیب و عصارهٔ برگ او جهت سموم مفید و قدر شربتش تا هفت مثقال است و شکوفهٔ او با ادویهٔ موافقه جهت رفع اخلاط متعفنهٔ سینه و با ادویهٔ مفرحه جهت تفریح مؤثر است و گویند اقسام سیب هر گاه بخلط حار، که در معده باشد برسد دفع او میکند. و رب سیب ترش که آب آن را بدون شیرینی به قوام آورده باشند، در آخر اول سرد و در رطوبت و پوسته معتدل و جهت غلبهٔ صفرا و غلیان خون و اسهال صفراوی و قی آن، و رفع غم و الم سوداوی نافع. و مضر اسهال دموی و شش و رب شیرین او در افعال قویتر از سیب شیرین است و شربت سیب جهت سموم و وبا و تفریح قلب بسیار مؤثر و مربای او در جمع افعال بهتر است از مفرد او. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به ترجمهٔ صیدنه و بحرالجواهر و اختیارات بدیعی و ترجمهٔ ابن البیطار ج ۱ ص ۳۱۱ شود: گهی ز گریهٔ تو زرد دیدهٔ نرگس گهی ز خندهٔ تو سرخ چهرهٔ تفاح. مسعودسعد. تفاح جان و گلشکر عقل شعر اوست کاین دو به ساوه هست سپاهان شناسمش. خاقانی. ز گلشکر لفظ و تفاح خلقش شماخی نظیر صفاهان نماید.خاقانی.
کلمات همقافیه با «تفاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر