معنی تعویق
6 بازدید
[ تَ عْ ] (ع مص) بازداشتن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). بر درنگ داشتن و بازداشتن و مشغول کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بازداشتن و در بند کردن و در کتابی نوشته که تعویق منع ساختن و بازداشتن و در درنگ افکندن، مشتق از عوق بالفتح که بمعنی بازداشتن است. (غیاث اللغات) (آنندراج). درنگی و تأخیر و توقف و منع. (ناظم الاطباء): سلطان از جهت وفات پدر و تشویق حال غزنه از آن مهم بازماند و به غزنه رفت و آن مراد در تعویق افتاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ۲۱۶).[ تَ عْ ] (اِخ) دهی از دهستان کوهستان بخش داراب شهرستان فسا محصول آن توتون، گل سرخ، بادام، گردو و انجیر. دارای ۲۵۰ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «تعویق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر