معنی تعنت کردن
6 بازدید
[ تَ عَ نْ نُ کَ دَ ] (مص مرکب) سرزنش کردن. بدگویی کردن. ملامت کردن. عیب جویی از کسی کردن : گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیبناک.(بوستان). تعنت کنندش گر اندک خور است که مالش مگر روزی دیگر است.(بوستان). اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی من این طریق محبت ز دست نگذارم. سعدی. کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو در کناری و ما اوفتاده در غرقاب. سعدی.
کلمات همقافیه با «تعنت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر