معنی تعنت
6 بازدید
[ تَ عَ نْ نُ ] (ع مص) اذیت رسانیدن کسی را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خواستن لغزش و مشقت کسی. || تعنت در سؤال؛ پرسیدن بجهت تلبیس بر وی. (از اقرب الموارد). || عیب جویی از کسی و بدگویی. (ناظم الاطباء). عیب کسی جستن و بدگویی. (غیاث اللغات). خطا و سهو بر کسی جستن. (آنندراج). ذلت جستن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار): و دیگر از تعنت و متکبری خالی باشد زیرا که اصل نماز بر تواضع نهاده اند. (منتخب قابوسنامه ص ۱۷). بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط، و هر روز مطالبه کردی و سخنهای باخشونت گفتی و اصحاب از تعنت او خسته خاطر همی بودند. (گلستان). باری زبان تعنت دراز کرد و همی گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ بازخرید. (گلستان). رها نمی کند این نظم چون زره درهم که خصم تیغ تعنت برآورد ز نیام.سعدی.
کلمات همقافیه با «تعنت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نت» برای سرودن شعر