معنی واژه تعریک
7 بازدید
[ تَ ] (ع مص) نشکنج گرفتن و سخت فشردن و فشردن. (ناظم الاطباء). || گوشمال دادن و مالیدن چیزی. (آنندراج): و از برای تقدیم و تعریک مفسدان و قمع و تأدیب متعدیان و زجر و تشدید جاهلان عقل و اجتهاد داد. (سندبادنامه ص ۳). تأدیب این تعدی و بی حرمتی و تعریک این خیانت و بی خویشتنی که کرد به حد اعتبار رساند. (سندبادنامه ص ۷۷). پشت و پهلوی زن درهم شکست و تعریک و تأدیبی بلیغ بجای آورد. (سندبادنامه ص ۲۴۰). او را بینداخت و به تازیانه تأدیب و تعریک و مالش دادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ۳۴۶). تأدیب و تعریک او جز به شمشیر قاطع و سنان ساطع نبودی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۶۹). نصر به تأدیب و تعریک همه قیام نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۸۷). تنبیه و تعریک هر قومی را فراخور طغیان و نسبت کفران، تأدیبی تقدیم می رفته. (جهانگشای جوینی). تعریک و تأدیب آن جماعت فراخور جریمت بتقدیم رسد. (جهانگشای جوینی).