معنی تعرف
5 بازدید
[ تَ عَ رْ رُ ] (ع مص) معرفت جستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شناختن. (آنندراج): من که باشم با تعرفهای حق که برآرد نفس من اشکال و دق.(مثنوی). || پژوهیدن. (فرهنگ فارسی معین). بازجست و تحقیق از کار کسی : رعایای خراسان قصه ها به درگاه سلطان روان کردند و بتعرف صاحبدیوان رقعه ها عرض دادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ۳۳۶). || معرفه ساختن اسم، ضد تنکر. || معروف شدن نزد کسی. || خواستن چیزی را از کسی چندانکه بشناسد آن را: تعرف فلان عنه فلانُ؛ ای تطلبهُ حتی عرفهُ. (از اقرب الموارد). تعرفت ماعندک؛ خواستم و جستم چیزی را چندانکه شناختم آن را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || خواستن چیزی: تعرف الضالة؛ طلبها و منه قول حریری: «فغدوت غدو المتعرف»؛ ای طالب المفقود. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تعرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر