معنی تعاظم
7 بازدید
[ تَ ظُ ] (ع مص) بزرگی نمودن. (زوزنی). تکبر. (اقرب الموارد). بزرگ شدن بر کسی: تعاظمه؛ بزرگ شد بر وی، و یقال: امر لایتعاظمه شی ء؛ یعنی کاری است که چیزی نسبت به آن بزرگ نیست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تعاظم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظم» برای سرودن شعر