معنی تعاریج
5 بازدید
[ تَ ] (ع اِ) نوعی موزائیک. (دزی). قسمی تزیین در بنا: چنان معمور شد که چشم از تصاویر و تعاریج آن سیر نگشتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ۴۳۹). || نواری از پارچهٔ چین دار. (دزی). از عبارتی که دزی نقل کرده است، نوعی دالان پیچ در پیچ. || پیچ خوردن روده ها بر یکدیگر. (از بحر الجواهر). رجوع به تعریج شود.
کلمات همقافیه با «تعاریج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یج» برای سرودن شعر