معنی تطویع
6 بازدید
[ تَ طْ ] (ع مص) فرمانبردار گردانیدن. (زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). آسان کردن کار بر کسی و توانا کردن بر کاری. منه قوله تعالی: فطوعت له نفسه قتل اخیه (قرآن ۵ / ۳۰)؛ یعنی آسان کرد و توانا نمود و یا پیرو او گشت و فرمانبرداری نمود و یا دلیر کرد او را و اعانت کرد و پذیرفت حکم وی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آسان کردن کاری را و توانا کردن کسی را بر کاری. (آنندراج). || سزاوار گردانیدن چیزی را. (زوزنی).
کلمات همقافیه با «تطویع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر