معنی تطلیق
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) گشنی دادن خرمابن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || بازگردیدن روح مارگزیده در بدن او و سلامت یافتن و آرمیدن درد او. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || طلاق دادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رها کردن زن. (آنندراج) (از اقرب الموارد): پس دوستی به وی نامه نوشت و از وی استفسار حال کرد و تعجب نمود از تطلیق وی آن زن را بحکم جانبی که او را با آن زن بوده بود. (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ۱۶۷). || مفارقت کردن از شهر. || ترک کردن قوم را. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تطلیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر