معنی تضریس
7 بازدید
[ تَ ] (ع مص) مجرب و آزموده نمودن و استوار و محکم ساختن جنگ کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سخت گرفتن زمانه مردمان را. (از اقرب الموارد). || دندانه دندانه کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین). || بدندان گزیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || دندانه ای در یاقوت یا لؤلؤ یا چوب، گویند فی الیاقوتة تضریس. (از المنجد).
کلمات همقافیه با «تضریس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر