معنی تصعلک
7 بازدید
[ تَ صَ لُ ] (ع مص) درویشی نمودن. (زوزنی). درویش و محتاج گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): بلینا زماناً بالتصعلک و الغنی. (اقرب الموارد). و ذؤبان العرب لصوصهم و صعالیکهم ... الذین یتلصصون و یتصعلکون. (تاج العروس در مادهٔ ذئب). و رجوع به صعلوک شود. || انداختن شتران پشمها را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تصعلک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لک» برای سرودن شعر