معنی تشنگی
8 بازدید
[ تِ نَ / نِ ] (حامص) عطش. (آنندراج). پهلوی تیشنه کیک حاصل مصدر از تشنه. عطش. (حاشیهٔ برهان چ معین). عطش و آب طلبیدن طبیعت. میل به نوشیدن آب داشتن. (ناظم الاطباء): ز بس تشنگی چاک گشته زبان پر از خاک آورد گشته دهان.فردوسی. شد از رنج و از تشنگی شاه مات چنین یافت از چرخ گردان برات.فردوسی. تن از خوی پرآب و دهان پر ز خاک زبان گشته از تشنگی چاک چاک.فردوسی. نه همه تشنگی و گرسنگی باید خورد نوبت گرسنگی خوردن بردیم بسر.فرخی. چو بسپردم من اندر تشنگی جان مباد اندر جهان یک قطره باران. (ویس و رامین). شور است آب او ننشاندت تشنگی گر نیستی ستور مخور آب تلخ و شور. ناصرخسرو. وز بیم تشنگی قیامت همیشه تو در آرزوی قطرگکی آب زمزمی.ناصرخسرو. تشنگی، آب شور ننشاند مخور آن، کت از او شکم راند.سنایی. آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست.مولوی. از غایت تشنگی که بردم در حلق نمیرود زلالم.سعدی.[ تَ شَ ] (اِ) علتی است (در کودکان) که زنان او را تشنگی گویند و آن آماسی باشد گرم که اندر غشاء مغز پدید آید و نشان این علت آن است که جایگاه مغز فرونشسته تر شود و درد به چشم و حلق فرو همی آید و چشم و همهٔ تن زرد شود. باید که کدوی تر بتراشند و خیار و به آب عنب الثعلب و آب بقلةالحمقاء و آب گشنیز تر و روغن گل و سرکه چند قطره و بهم زنند و بر سر او می نهند و اگر این چیزها نباشد، سپیدهٔ خایهٔ مرغ با روغن گل بهم بزنند و ضماد کنند نافع بود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «تشنگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر