معنی تشمس
6 بازدید
[ تَ شَ مْ مُ ] (ع مص) در آفتاب ایستادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). در آفتاب نشستن و ایستادن. (از اقرب الموارد). || بخل ورزیدن بر کسی. (از اقرب الموارد).[ تُ شُ مْ مَ ] (اِخ) شهری است قدیمی در مغرب و بارهٔ کهنی در آنجا باقی است ... (از معجم البلدان). صاحب الحلل السندسیه میم را مکسور ضبط کرده و نویسد: شهر بزرگی بود. باره ای از سنگ دارد که بر نهر سفدر مشرف است و بین آن تا دریا قریب یک میل فاصله است. این شهر قراء آبادی دارد که بربرها در آن زندگی می کنند، بر اثر فتنه ها و جنگ های متوالی ویران گردید. (از حلل السندسیه ج ۱ ص ۴۵).
کلمات همقافیه با «تشمس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مس» برای سرودن شعر