معنی تسویم
6 بازدید
[ تَ سْ ] (ع مص) به چرا گذاشتن ستوران. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رها کردن اسبان را به چرا. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). رها کردن ستوران و راندن آنها را به چراگاه. (از متن اللغة). گسیل کردن گله. (از اقرب الموارد). گسیل کردن و رها کردن گله به چرا. (از المنجد). || با نشان کردن ایشان (ستوران). (تاج المصادر بیهقی). نشان کردن. (زوزنی) (آنندراج). نشان و علامت گذاشتن اسب را. علامت گذاشتن اسب را (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). علامت گذاشتن اسب را به چیزی که بدان شناخته شود. (از متن اللغة). || داغ کردن. (زوزنی). داغ کردن ستوران. (دهار). || غارت کردن بر قومی. (تاج المصادر بیهقی). غارت کردن بر قوم و تباهی رسانیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). غارت کردن. (آنندراج). غارت کرن بر قوم و حیرت افکندن در آنان. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد): سوم علی القوم؛ اغار علیهم و عاث فیهم. (متن اللغة). || تکلیف کاری دادن کسی را. و دادن و بر سر خود گذاشتن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تکلیف کردن کاری را بر کسی یا واگذاشتن آنرا بدو. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). || گذاشتن کسی را: سوم فلاناً؛ گذاشت آنرا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گذاشتن و رها کردن کسی را بدانچه خواهد کند: سوم فلاناً؛ خلاه و سومه لما یریدهُ. (از اقرب الموارد) (از المنجد). و من امثالهم: «عبد و سُوم»؛ ای خُلی و ما یرید یقولونه فی اللئیم اذا اُطلقت یده. (المنجد). || حاکم کردن کسی را در مال خود. (تاج المصادر بیهقی). حاکم گذاشتن کسی را در مال خود تا هرچه باید کند. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). حاکم کردن کسی را بر مال خود. (از متن اللغة). حاکم گردانیدن کسی را بر دارایی خود و روان کردن او را بر آن. (از اقرب الموارد) (از المنجد): سومه فی مایملکه؛ حکمه و صرفه. (المنجد). || نیکو گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). || حلقهٔ رویین قراردادن بر درع. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «تسویم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر