معنی تسعیر
12 بازدید
[ تَ ] (ع مص) نرخ نهادن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). قرار دادن نرخ برای چیزی. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || آتش نیک افروختن. (تاج المصادر بیهقی). آتش افروختن. (دهار) (آنندراج) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). برافروختن آتش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || برانگیختن حرب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برانگیختن جنگ. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || متفق شدن گروه بر نرخی. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || تعمیم یافتن شر در قومی. (از متن اللغة): سعرالقوم شراً؛ عمهم به. قال الجوهری: و لایقال اسعرهم. (متن اللغة).[ تَ ] (ع اِ) فارسیان بمعنی نرخ استعمال کنند. (آنندراج). نرخ. (ناظم الاطباء): بازگشت و گفت هفتم از رجب گفت در ری چیست تسعیر ای عجب. مولوی. ... چند از مال دیوان که تسعیر اندک داشت به بهای گران به بقالان به طرح داده بود. (مجالس سعدی). گر ز باران می شود تسعیر نازل از چه رو شد ز اشکم حسن گندمگون جانان قیمتی. (از آنندراج). || تقویم و تعیین نرخ و ارزش و بهاء و قیمت. (ناظم الاطباء). قیمت نهادن و نرخ معین کردن. (فرهنگ نظام): هر ماه قیمت آن از قرار تسعیر صاحب نسق و محتسب الممالک و ریش سفیدان صنف که بمهر ناظر رسد ابتیاع شود. (تذکرةالملوک چ ۲ ص ۳۱) و رجوع به همین کتاب ص ۴۷ و ۵۰ شود. || خراج. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تسعیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر