معنی تسع
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) نه بکردن. (تاج المصادر بیهقی). نه گردانیدن ایشان را به اینکه خود نهم ایشان گردد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). با خود، آنها را نه گردانیدن. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || نهم شدن. (زوزنی) (آنندراج). نهم ایشان شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || دزی در ذیل قوامیس عرب این کلمه را بمعنی نه برابر کردن آورده است. رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۴۷ شود. || نه یک بستدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). نه یک گرفتن از اموال کسان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از آنندراج).[ تِ ] (ع عدد، ص، اِ) تسع نسوة؛ نه زن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). این کلمه همیشه در مؤنث استعمال میشود. (ناظم الاطباء). تسعة برای معدود مذکر و تسع برای معدود مؤنث است چنانکه گویند تسعة اقلام و تسع صحائف و همچنین است در مرکب چنانکه گویند تسعة عشر رجلا و تسع عشره امراةً. ج، تسعات. (از اقرب الموارد). و رجوع به تسعة شود. - آباء تسع؛ نه فلک. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - تسع آیات؛ یعنی نه آیات: یکی عصا دوم قحط سیم دریا چهارم ملخ پنجم شپش ششم خون هفتم ید بیضا هشتم غوکان نهم طوفان و شاعری همه را به نظم آورده: عصا سنة بحر جراد و قمل دم و ید بعدالضفادع طوفان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - تسع مأتة؛ [ تِ عَ مِ ءَ تِ ن ] نهصد. (ناظم الاطباء). و رجوع به تب در همین لغت نامه شود. || مدت تشنگی شتران. (آنندراج) (ناظم الاطباء). ظم ءٌ من اظماء الابل و هو ان لاترد الی تسعة ایام. (از اقرب الموارد). (تسع و مسع از اسماء شمال است). (معجم متن اللغة).[ تُ ] (ع اِ) نه یک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ج، اَتساع. (متن اللغة) (اقرب الموارد) (المنجد).[ تُ سَ ] (ع اِ) سه شب از ماه، شب هفتم و هشتم و نهم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «تسع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سع» برای سرودن شعر