معنی تسخیم
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) سیاه کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (آنندراج). سیاه گردانیدن. (مقدمهٔ لغت میر سید شریف جرجانی). سیاه گرانیدن و یا به سیاهی دیگ سیاه کردن آنرا. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة): سخم اللََّه وجههُ؛ سودهُ (اقرب الموارد) (از المنجد). || به خشم آوردن کسی را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). || گرم کردن آب را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تسخین آب. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). و رجوع به تسخین شود. || بو گرفتن گوشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). بوی گرفتن و از حال برگردیدن گوشت. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «تسخیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر