معنی تریاکی
5 بازدید
[ تَ / تِ رْ ] (ص نسبی) افیونی را تریاکی خوانند. (فرهنگ جهانگیری). کسی که به افیون خوردن عادت دارد. (غیاث اللغات) (آنندراج). افیونی است. (برهان). آنکه مبتلا به خوردن یا کشیدن تریاک است. تریاک کش. وافوری. || (اصطلاح) تریاکی چیزی شدن و کردن، کنایه از مألوف و معتاد چیزی شدن و کردن. (آنندراج). تریاکی چیزی بودن، سخت بدان معتاد بودن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): شقایق از آن بر لب جو شده که تریاکی صحبت او شده. ملا طغرا (در تعریف گل کوکنار از آنندراج). در مذاقم سخن تلخ گوارا گردید تا لب لعل تو تریاکی دشنامم کرد. معز فطرت (از آنندراج). || به رنگ تریاک، قهوه ای.[ تَ رْ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان انگوران در بخش ماه نشان شهرستان زنجان و ۱۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
کلمات همقافیه با «تریاکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر