معنی ترکتاز
7 بازدید
[ تُ ] (اِمص مرکب) ترکتازی. (آنندراج) (ناظم الاطباء). مطلق تاختن. (غیاث اللغات) (از آنندراج). تاخت آوردن بیخبر و ناگاه بر سبیل تاراج بود و غارت. (فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرا) (از غیاث اللغات) (از فرهنگ رشیدی) (از آنندراج). مثل تاخت ترکان. (فرهنگ رشیدی) (از غیاث اللغات) (از انجمن آرا) (آنندراج). تاخت کردن. (اوبهی). و با لفظ آوردن و زدن و برداشتن و کردن مستعمل است. (آنندراج). تاخت و تاراج سپاه بطور تعجیل و شتاب و بی خبر و ناگاه و جولان. (ناظم الاطباء): ز باران هوا خشک شد هفت سال دگرگونه شد بخت و برگشت حال شد از رنج و تنگی جهان پر نیاز همی بود از هر سویی ترکتاز.فردوسی. چون موی زنگیم سیه و کوته است روز از ترکتاز هندوی آشوب گسترش.خاقانی. جان از پی گرد مرکب تو بر شه ره ترکتاز بستیم.خاقانی. در ترکتاز فتنه ز عکس خیال خون کیوان بشکل هندوی اطلس نقاب شد. خاقانی. موی بمویت ز حبش تا طراز تازی و ترک آمده در ترکتاز.نظامی. سوی خانهٔ خود بیک ترکتاز بچشم فرو بستش آورد باز.نظامی. روز قیامت ز من این ترکتاز باز بپرسند و بپرسند باز.نظامی. هر کجا در هر دو گیتی فتنه ایست ترکتاز طرهٔ هندوی تست.عطار. هندوی یکسوارهٔ کلکت چو برنشست بر خیل خانهٔ قدرش ترکتاز باد. کمال اسماعیل (دیوان ص ۱۸۵). شرط تسلیم است نی کار دراز سود ندهد در ضلالت ترکتاز.مولوی. و رجوع به ترکتازی شود. - از ترکتاز افتادن؛ از حرکت و تاختن باز ماندن : هم رفیقش ز ترکتاز افتاد هم براقش ز پویه بازافتاد.نظامی. - ترکتاز آوردن؛ ترکتازی آوردن. ترکتازی کردن. حمله آوردن. هجوم کردن : چون به جمعه می شد او وقت نماز تا نیارد گرگ آنجا ترکتاز.مولوی. سپهدار غمش در سینه ام زان ترکتاز آرد که تسخیر بلاد، آیین بود لشکرپناهان را. طالب آملی (از آنندراج). - ترکتاز برداشتن؛ ترکتازی کردن حمله و هجوم آوردن : عشق چون ترکتاز بردارد نی سوارند، آسمان فرسان. ملاسالک قزوینی (از آنندراج). و رجوع به ترکتاز شود. - ترکتازداشتن؛ در حال ترکتازی بودن حمله و هجوم کردن. تاخت کردن : وقتها خواهم که گویم با تو راز تو درون آب داری ترکتاز. مولوی. - ترکتاز زدن؛ تاخت آوردن. یغماگری حمله و هجوم ناگهانی کردن : بهر دایره کو زده ترکتاز ز پرگار خطش گره کرده باز. نظامی (از آنندراج). قربان آن زمان که نگاهش به تیغ ناز بر قلب عاشقان زند از عشوه ترکتاز. مخلص (از آنندراج). - ترکتاز ساختن؛ تاختن به ناگاه : گر گشاید دل سر انبان راز جان بسوی عرش سازد ترکتاز.مولوی. - ترکتاز کردن؛ ترک تازی کردن. حمله و غارت و هجوم کردن : اصحاب فیل بین که به پیرامن حرم کردند ترکتاز و نه درخورد کرده اند.خاقانی. و باز سوار شدند و بر ایشان ترکتاز کردند و از چاشت تا بشب جنگ بود. (تاریخ غازان ص ۱۲۸).[ تُ ] (نف مرکب) ترکتازنده. غارتگر. (فرهنگ رشیدی) (غیاث اللغات): دل ترکتازان درآ ن دار و گیر برآورد از نای ترکی نفیر. نظامی (از آنندراج). زنگی بچهٔ کدام سازی هندوی کدام ترکتازی.نظامی. ترکتازی تن گذاری بی حیا در بلا چون سنگ زیر آسیا.مولوی. || کنایه از جور و غارت باشد. (انجمن آرا). حمله و هجوم : آنچ از آن چاره نیست آنرا باش بر سرت گرچه ترکتاز رسد.انوری. ترکتاز غمزهٔ تو غارت جان درگرفت رای قربان کرد و اول زخم ز ایمان درگرفت. خاقانی. گرد راهش به ترکتاز سپهر تاج زرین نهاد بر سر مهر.نظامی. || (اِ مرکب) کرشمه از روی شهوت. (ناظم الاطباء). || مرد سپاهی. (غیاث اللغات). مردم چالاک و مبارز. (آنندراج). و به همهٔ معانی رجوع به ترکتازی شود.
کلمات همقافیه با «ترکتاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر