معنی ترنیق
5 بازدید
[ تَ ] (ع مص) تیره کردن آب را. || صاف کردن آب را. از اضداد است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || حرکت دادن لواء برای حمله. (از المنجد). || سستی تن و بینایی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): و منه لقیت فلاناً مرنقه عیناه؛ ای منکسر الطرف من جوع و غیره. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سست کار و شوریده رأی شدن قوم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پیوسته نگریستن در چیزی و انتظار کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد): و منه قولهم رمدت المعزی فرنق رنق؛ ای انتظرالولادة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || شکستن بازوی مرغ به تیر یا به بیماری، چندانکه بیفتد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || واداشتن و بال جنبان و ثابت ماندن مرغ در هوا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد): یقال: رنق الطائر اذا حفق بجناحیه فی الهوا و ثبت و لم یطر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آرامیدن به جایی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اقامت کردن قوم به جایی و احتباس بدان. (از اقرب الموارد) (از المنجد): یقال رنق و لاتعجل؛ ای توقف و انتظر. (المنجد). || خواب در چشم رفتن کسی را. (از اقرب الموارد). || حرکت کردن لواء. (از المنجد). || به دور خود گشتن سفینه و براه نیفتادن آن. (از المنجد).
کلمات همقافیه با «ترنیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر