معنی ترنجیده
5 بازدید
[ تُ / تَ رُ / رَ دَ / دِ ] (ن مف) اسم مفعول از ترنجیدن. (حاشیهٔ برهان چ معین). چین و آژنگ و انجوخ گرفته را گویند. (فرهنگ جهانگیری) (از انجمن آرا) (از آنندراج). چین و شکن بهم رسانیده. (برهان) (ناظم الاطباء). چین و شکن گرفته. (فرهنگ رشیدی): ای تو تبتی مشک و حسودت زرغنج بابور تو، رخش پور دستان خرمنج بادا رخ حاسدت ترنجیده و زرد سر بر طبقی نهاده پیشت چو ترنج.سوزنی. || آغالیده و ریشیده، درهم آمده بود چون پیراهن و غیره که بدست جمع کنند و بشکنند چون شسته باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۵۰). بمعنی کشیده است. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). درهم کشیده شده. (برهان) (ناظم الاطباء). در فشار و فشرده. درهم آمده : جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فروگسلم. رودکی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۵۰). سکنجیده همی داردم بدرد ترنجیده همی داردم برنج.ابوشکور. بیاراست خود را چو مردان جنگ ترنجیده با بارگی تنگ تنگ . عنصری (از فرهنگ جهانگیری). جهان بر دلم زین ترنجیده شد بگو کز که جان تو رنجیده شد. (گرشاسب نامه). و رجوع به ترنجیدن شود.
کلمات همقافیه با «ترنجیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر