معنی ترف

معنی ترف

4 بازدید
[ تَ ] (اِ) کشک سیاه باشد، و آن را بترکی قراقروت نامند. (فرهنگ جهانگیری). کشک سیاه را گویند، و آن را بعربی مصل و بترکی قراقروت خوانند. (برهان). همان کشک سیاه که از دوغ ترش حاصل کنند و بعربی مصل و بترکی قراقروت خوانند. (انجمن آرا) (آنندراج). نوعی از ترشی که از دوغ جوشانیده و خشک کرده راست کنند تا هنگام حاجت حل کرده پزند. (شرفنامهٔ منیری). مادهٔ ترشی که از شیر می گیرند و سیاه و سفید می باشد و سفید آن سبک و متخلخل و مخصوص بکرمان و در آنجا به ترف کرمانی و یا ترف گل سرخی معروف است. (ناظم الاطباء). و این غیر رخبین است، چه السامی فی الاسامی رخبین را کبح ترجمه میکند و مصل را ترف. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): و از وی [ خوارزم ] روی مخده و قزآکند و کرباس و نمد و ترف و رخبین خیزد. (حدود العالم). هیچ ندانم بچه شغل اندری ترف همی غنچه کنی یا شکر. ابوالعباس عباسی. و دوش نامه رسیدم یکی ز خواجه نصیر میان نامه همه ترف و غوره و غنجال. ابوالعباس عباسی. جز از ترف و شیرین نبودی خورش فزونیش روغن بدی پرورش.فردوسی. ز شیراز و از ترف سیصدهزار شتروار بود اندر آن کوهسار. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۲۱۸۳). ترفت از دست مده بر طمع قند کسان ترف خود خوش خور و از طَمْع مَبَر گاز به قند. ناصرخسرو. و نوشادر سوده، گر با رخبین، گر با ترف بسرشند و اندر بن زفان، همی مالند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ما و همین دوغبا و ترف و ترینه پختهٔ امروز یا ز باقی دینه.(اسرار التوحید). تشبیب این قصیدهٔ ترفند و ترف طعم مخلص به مدح او شد و شد طعم ترف قند. سوزنی (از انجمن آرا). بشعر ترفند از ترف بودم و رخبین بپند و حکمت اکنون چو شکّر و قندم. سوزنی. - ترش نشدن ترف کسی؛ تعبیری یا مثلی است بمعنی به مراد نرسیدن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): ترف عدو ترش نشود زآنکه بخت او گاویست نیک شیر ولیکن لگدزنست.انوری. || کشک سفید و پنیر خشک را نیز گویند. (برهان). پنیر و جغرات خشک... صاحب برهان قاطع نوشته که نان خورشی است که از جغرات می پزند. (غیاث اللغات). و رجوع به تُرْب و تربک و تربه شود.
[ تُ ] (اِ) ترب و فجل. (ناظم الاطباء). و رجوع به تُرب شود.
[ تَ رَ ] (ع مص) بنعمت و آسایش زندگانی کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تنعم. (اقرب الموارد) (المنجد).
[ تَ رِ ] (ع ص) بنعمت و آسایش زندگانی کننده. نعت است از تَرَف. (از المنجد) (از اقرب الموارد).
[ تَ رَ / تُ ] (اِخ) کوهی است یا موضعی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نام کوهی است از آن قبیلهٔ بنی اسد... و اصمعی بفتح اول و ثانی ضبط کرده است. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «ترف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید